......نمی دونم چی بنویسم......
فرقی ندارد که کیستم و چند سال دارم. دخترم یا پسر. مهم این است که می‌خواهم بنویسم. ولی نمی‌دانم چه بنویسم
دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٧
بازم بهم سر بزن ... نظرات() 

خیلی دلم می خواد اینجا رو به روز کنم اما واقعن نمی دونم چی باید بنویسم.

اینجا رو که راه انداختم دوست داشتم جایی باشه که بتونیم با هم حرف بزنیم. بدون هیچ حاشیه و هیچ چیز دیگه ای. فقط بعضی وقتا بیایم به هم سر بزنیم و برای هم یادداشت بذاریم و جواب هم دیگه رو بدیم. اما انگار خیلی نتونستم به اون چیزی که می خواستم برسم به همین خاطر دیگه کمتر اومدم اینجا و کمتر نوشتم. فقط بعضی وقتا یه سری زدم به کامنتام تا ببینم خبری شده یا نه که معمولا هیچ خبری هم نمی شه.

اینو نوشتم که اون مطلب قبلی بره پایین یه چیزی هم گفته باشم.

سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٠
خیلی سخته... می دونم! ... نظرات() 

می دونم که سخته. خیلی سخته تو این دنیای مجازی با یکی دوست بشی که نشناسیش. اصلا ندونی چه تیپیه، چی قیافه ای داره، چی دوست داره، از چی بدش میاد و هزار تا چیز دیگه که نمی دونی.

اما این حسن دنیای اینترنته. بیشتر آدمای اینجا همدیگه رو نمی شناسن. ولی شاید بیشتر از آدمای بیرون از این دنیا همدیگه رو بفهمن و درک کنن.

شاید این فهم و درک خیلی بیشتر از شناخت ظاهری آدما از همدیگه ارزش داشته باشه و مهمتر باشه.

من ترجیح می دم یکی طرز فکرمو بپسنده تا قیافمو. از حرفم خوشش بیاد تا تیپم. نوع نگاهمو دوست داشته باشه به جای ظاهرم.

به همین خاطره که هنوز اینجا رو دوست دارم. اینجا حتی ممکنه دو نفر عاشق هم باشن بدون این که همدیگه رو ببینن و یا ممکن باشه که ببینن.

موافقی؟

سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٠
اجاق سرد و خاموش ... نظرات() 

شدیم از یاد یکدیگر فراموش

دوراهی بین ما بگشوده آغوش

از آن عشقی که در ما شعله میزد

به جا مانده اجاقی سرد و خاموش

میان من و تو

دوراهی نشسته

صدایی نمانده

به لبهای بسته

به لبهای خموش این دوراهی

نشسته قصه غمگین رفتن

همیشه راه ما با هم یکی بود

ولی راهت جدا شد دیگر از من

اگر در چشم هم اشکی ببینیم

توان رفتن از ما می گریزد

برو بگذار این دیوار کهنه

به نام عشق ما در هم بریزد


میان من و تو

دوراهی نشسته

صدایی نمانده

به لبهای بسته

دوشنبه ۱۳۸۸/۸/٢٥
مرد عوضی! ... نظرات() 

خیلی خستم این روزا. دلم دو سه تا از اون رفیقای قدیمی رو می خواد که بشینیم دور هم و با هم حرف بزنیم و بفهمیم چی می گیم.

این روزا خیلی خستم. دلم می خواد از دست این آدمای دور و اطرافم که دیگه فکر می کنم نمی شناسمشون فرار کنم.

این روزا از دست آدما خسته شدم.

نمی دونم من عوض شدم یا بقیه؟ فقط می دونم که نمی تونیم همدیگه رو بفهمیم.

می فهمی؟

سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/۱٤
هرچه بود و نبود گذشت ... نظرات() 

مخور غم گذشته، گذشته ها گذشته

هرگز به غصه خوردن، گذشته برنگشته

به فکر آینده باش، دلشاد و سرزنده باش

به انتظار طلعت، خورشید تابنده باش

عمر کمه صفا کن، رنج و غمو رها کن

اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن

عمر کمه صفا کن، گذشته رو رها کن

اگه نباشه دریا، به قطره اکتفا کن



قسمت تو همین بوده که بر سرت گذشته

نکن گلایه از فلک، این کار سرنوشته

عمر گران می گذرد خواهی نخواهی

سعی بران کن  نرود رو به تباهی

مطلب دل را طلب از سوی خدا کن

زان که بود رحمت او لایتناهی

یکشنبه ۱۳۸٧/۱٠/۱
تو با خودت هم دشمنی ... نظرات() 

باید تو را پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تفدیر بی تقصیر نیست

با این که بی تاب منی باز هم منو خط میزنی

باید تو را پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

 

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

 

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو را پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی  به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

 

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

باید تو را پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

پنجشنبه ۱۳۸٧/٩/٢۸
بهانه من ... نظرات() 

رفتم رفتم و بار سفر بستم

 

با تو هستم هرکجا هستم

 

از عشق تو جاودان ماند ترانه من

 

با یاد تو زنده ام ، عشقت بهانه من

 

پیدا شو چو ماه نو، یک شب به خانه من

 

تاریزد گل از رخت ، در آشیانه من

 

رفتم و بار سفر بستم، با تو هستم هرکجا هستم!

 

آهم را می شنیدی، به حال زارم می رسیدی

 

نازت را می خریدم، تو ناز من را میکشیدی

 

به خدا که تو از نظرم نروی

 

چو روم ز برت ، ز برم نروی

 

رفتم و بار سفر بستم، با تو هستم هزکجا هستم

 

اگر مراد ما برآید چه شود؟ شب فراق ما سر آید چه شود؟

 

به خدا کس ز حال من خبر نشد

 

که به جز غم نصیبم از سفر نشد

 

رفتم و بار سفر بستم، با تو هستم هرکجا هستم

 

رفتم رفتم رفتم رفتم

دوشنبه ۱۳۸٧/٩/۱۸
هیچی موندنی نیست!!! ... نظرات() 

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت

رو پر پرنده . رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا

بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است

مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است

با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست

اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست

با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/۱٤
می خوره سرت به سنگ!!! ... نظرات() 

اون روزی که خسته از دنیای نامرد و نامراد تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم،‌پیش خودم گفتم که اینجا با اون دنیای بیرون خیلی فرق داره. اینجا قرار نیست کسی تو رو با ظاهرت بسنجه، اینجا کسی کار نداره که کی هستی و چیکاره‌ای. اینجا می‌شه دوست پیدا کرد و دوستی کرد.

اما غافل از این که آدما، همون آدما هستن. چه توی دنیای واقعی و چه توی دنیای مجازی. همه همونن که بودن. همون نگاه‌ها، همون قضاوتا، همون تصمیم‌گیریای عجولانه، همون بی‌انصافیا، همون تحویل گرفتنا و نگرفتنا، همون مشخصاتی که آدمای بیرون این وبلاگ دارن.

امروز اما خسته شدم از همه این دوستیایی که نیست. ناامید شدم از بی معرفتیایی که هست. دلهره دارم از آدما.

چند روز بود که تصمیم گرفته بودم این وبلاگو برای همیشه تعطیل کنم. یادش به خیر چه شور و شوقی داشتم اون روز که سر به وبلاگای شماها می‌زدم و کامنت براتون می‌ذاشتم و شماها هم می‌اومدین و کامنت می‌ذاشتین. دلم برای همه اون لحظه‌ها تنگ می‌شه.

داشتم می‌گفتم، چند روز بود که تصمیم گرفته بودم این وبلاگو برای همیشه تعطیل کنم. به همین خاطر کمتر چیزی می‌نوشتم و کمتر کامنت می‌ذاشتم. تا دیروز که یه دوست خوب چنان ضد حال بهم زد که امروز دیگه......

شاید فکر کنید این تب وبلاگ نویسی بود که دچارش شدم و الان هم دارم کم کم خوب می‌شم. اتفاقا برعکس. من یه وبلاگ دیگه دارم که خیلی وقته توش چیزایی که می‌خوامو می‌نویسم و اتفاقا شاید بعضی از شماها هم منو بشناسین و اون وبلاگمم سر زده باشید. اما اینجا برایم فرق می‌کرد. اینجا می‌خواستم واقعا دوستی خوب و سالمی رو امتحان کنم که توی اون دنیای لعنتی بیرون، یا نمی‌شه پیداش کرد، یا خیلی سخت پیدا می‌شه. اما مثل این که خیلی طرفدار نداشت.

یادش به خیر:

توی این شهر فرنگ ، همه چی رنگ و وارنگ
جور واجورند آدما ، همه شکلو همه رنگ
پشت ویترین  دلا، همه چی خوب و قشنگ
اما تا دست بزنی، می خوره سرت به سنگ

اما کاش اینطور نبود. کاش می‌اومدین وسط این رفاقت و یه گوشه این کار رو دست می‌گرفتین و یه یاعلی می‌گفتیم و می‌رفتیم جلو. اما حیف. حیف که اون کسایی که بیشتر از همه بهشون امیدوار بودم که پایه این رفاقت باشن،

شاید این آخرین چیزی باشه که دارم می‌نویسم. به همین خاطر بهتره اینجوری تمومش نکنم. به قول سید علی صالحی:

حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن.

چهارشنبه ۱۳۸٧/٦/۱۳
آهسته آهسته ... نظرات() 

در اولین اقدام برای پاک کردن این وبلاگ تمامی لینک‌ها پاک شدند...